دوازدهم/گلستان ، حكايت
حکایت:
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در حالت نومیدی به زبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند : هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
ملک پرسید که چه میگوید. یکی از وزرای نیک محضر گفت : ای خداوند همیگوید : وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ . ملک را رحمت در دل آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن . این ملک را دشنام داد و سقط گفت. ملک را روی ازین سخن در هم کشید و گفت : مرا آن دروغ پسندیده تر آمد از این راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی . و خردمندان گفتهاند : دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنهانگیز.
هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر ، نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
حكايت
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید ظلمش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزينه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بندهي حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری، در مجلس او ، در کتاب شاهنامه میخواندند در زوال مملکت ضحّاك و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانست فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت ، چگونه بر وي مملکت مقرر شد؟ گفت: چنان که شنیدی، خلقی بر او به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. پس گفت: ای ملک، چون گرد آمدن خلقی موجب پادشاهی است، تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟
همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت : موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا بر او رعيت گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست.
نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افگند پای دیوار ملک خویش بکند
ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع نیامد، روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنیعمّش به منازعت برخاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده ، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست
حكايت
یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر ، عليهرحمه ، نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفهای گرد ما خفته. پدر را گفتم: يكي از اینان سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد. چنان خواب غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند. گفت: جان پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را که دارد پردهي پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند نبینى هیچ کس ، عاجزتر از خویش
حكايت
حكيمي پسران را پند همي داد كه جانان پدر ، هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا اعتماد را نشايد، و سيم و زر در سفر به محلّ خطر است، يا دزد به يكبار ببرد يا خواجه به تفاريق بخورد. امّا هنر چشمهي زاينده است و دولت پاينده وگر هنرمند از دولت بيفتد ، غم نباشد كه هنر در نفس خود ، دولت است، هر جا كه رود قدر بيند و در صدر نشيند، و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.
سخت است پس از جاه ، تحكم بردن خو كرده به ناز ، جور مردم بردن
وقتي افتاد فتنهاي در شام هر كس از گوشهاي فرا رفتند
روســتازادگــــان دانشــــمند بـــه وزيــري پادشـــــاه رفتــــند
پسران وزير ناقص عقل به گــــدايي به روستــــا رفتنــد
حکایت
یکی را از وزرا پسری کودن بود ، پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود . پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی شود و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گوهرى قابل تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد
حکایت
معلم كتّابي را ديدم در ديار مغرب ترش روي ، تلخ گفتار ، بدخوي ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهيزگار كه عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتي و خواندن قرآنش دل مردم سيه كردي. جمعي پسران پاكيزه و دختران دوشيزه به دست جفاي او گرفتار ، نه زهره ی خنده و نه ياراي گفتار ، گه عارض سيمين يكي را تپانچه زدي و گه ساق بلورين ديگري را شكنجه كردي. القصّه شنيدم كه طرفي از خبائث نفس او معلوم كردند ، بزدند و براندند. پس آنگه مكتب وی به مصلحي دادند ، پارساي سليم ، نيك مرد ، حليم كه سخن جز به حكم ضرورت نگفتي و موجب آزار كس بر زبانش نرفتي.
كودكان را هيبت استاد نخستين از سر بدر رفت و معلم دومين را اخلاق ملكي ديدند ، يك يك ديو شدند ، به اعتماد حلم او علم فراموش کردند ، همچنین اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناكرده در سر هم شكستندي.
استاد معلم چو بود بي آزار خرسك بازند كودكان در بازار
بعد از دو هفته در آن مسجد گذر كردم، معلم اولين را ديدم كه دل خوش كرده بودند و به مقام خويش آورده. انصاف برنجيدم و لاحول گفتم كه ابليس را معلم ملايكه ديگر چرا كردند! پيرمردي ظريف جهانديده بشنید و بخندید وگفت:
پادشاهي پسر به مكتب داد لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر