اول/بهار خرم
بهار خرم
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب با صد هزار نزهت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نفاط برق روشن و تندرش طبل زن ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كئيب
خورشید ز ابر تیره دهد روی گاهگاه چو نان حصارئی که گذر دارد از رقیب
يك چند روزگار جهان دردمند بود به شد كه يافت بوي سمن را دوا طبيب
باران مشكبوي بباريد نو بنو وز برف بركشيد يكي حله قصيب
كنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
تندر ميان دشت همي باد بردمد برق از ميان ابر همي بركشد قضيب
لاله ميان كشت بخندد همي ز دور چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد سار از درخت سرو مرا ورا شده مجيب
صلصل بسرو بن بر با نغمه كهن بلبل بشاخ گل بر با لحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد كاكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب
"رودكي"